تارنگاشت های یک حسابدار جوان
From The Inside
|
|
نظر خواهی امروز باهام تماس گرفتن برای انتخابات . نمیدونم برم یا نه ؟ اصلا حوصلش نیست که دوباره تا ساعت 5-6 صبح بشینم تا آرا شمرده بشه . حالا کار ما که کامپیوتری می شماریم سریعتره، اونایی که با دست می شمارن خیلی طولش میدن.سر دو راهیم !!!! به نظر شما برم؟ نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
به همین سادگی-عکسهایی از عروسی پسر رئیس جمهور نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
سبب شکستن بغض نعش من در بر چشمان شماست و شما میبینید ومنم کور و کر ولال و خوش نعش من دختری از عبرتهاست نعش من عاقبت هر فرد است جسمی آرام ولی پر درد است نعش من حکمت و درد است وندا وشما غرق نشاطید و سرور کاسه های دلتان پر ز غرور یاد می آورم آن روز که مانند شما بر سر نعش کسانی دیگر غره بر زندگی خویش شدم نه از آن نعش گرفتم پندی آه اینک همه خویشانم دور قبرم جمعند خاک را بر سر من می ریزند تا نبینند دگر روی ترس آور من من که شمعی بودم به بر هر بزمی خرده بادی آمد بر آن رونق بازارم شمع آفت زده ام دیو غربت زده ام مگذارید که در این شب سخت من بمانم تنها با توام کز بر من می گذری سنگ قبرم همه دم می نگری خانه قبر مرا با کلامی از نور روشنی بخش و برو شاید این مرهم دردم باشد خوش لعابی بر این چهره زردم باشد نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
بدون عنوان جالبه . بعضی ها یه سری توقعاتی از آدم دارن که جدا در مواجه با این توقعات اون دو تا شاخ روی کله مبارک سبز میشه . حالا چرا این رو گفتم بماند . دوستی می گفت که تو من رو درک نمی کنی. بهش گفتم جنابعالی من رو درک بفرمایید ، ما هم شما رو درک می فرماییم . به انگلیسی هم که بخوام بگم میشه If you understand me Then I can understand you این روزها در 4 کانون اجتماعی با شرایط خاصی رو به رو هستم. در جامعه خانواده در حال دست و پنجه نرم کردن با یه سری تغییراتم که خودم نقش اساسی توی اون بازی می کنم . در جامعه کاری هم مشکلات خاصی پدیدار شده که اون هم با تدابیر من مرتفع خواهد شد . یعنی شاید بشه گفت در اون هم تغییرات گسترده ای در حال رخ دادن . البته این مورد بی ربط با سال شکوفایی و نوآوری که مقام معظم رهبری فرمودن نیست . در جامعه دانشگاهی هم درگیر یه سری فعالیتهای گروهی شدم . خیلی دوست دارم این جور فعالیتها رو . در جامعه ورزشی هم باید انتخابی انجام بدهم . انتخابی برای بودن یا نبودن . مسئله اینست که انتخابیست بس سخت . هدفم از نوشتن این مطالب این بود که ازتون بخوام برام دعا کنید که بتونم از پسشون بر بیام .همچنین برای اون دسته از دوستام هم که گفتم دعا کنید شاید ..... راستی یادم رفت بگم . متاسفه برای اونهایی که خاتمی رو بازیچه دست خودشون قرار دادن . جوابشون رو خدا خواهد داد . همین و بس ...... نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
یه خورده درد دل این روزها همش احساس می کنم مثل سابق به روز نیستم.یادم میاد یه زمانی در بالاترین همیشه لینکهای من جدیدترین و به قول اون وری ها HOT ترین بود و همیشه در مدت زمان اندکی به صفحه اول بالاترین انتقال پیدا میکرد . ولی حالا نه تنها اینجور نیست بلکه لینکهام شده بحث خنده اعضا ، اون هم اعضای تازه وارد . نمیدونم چی شده . من به روز نیستم یا دنیا واقعا راهی بهتری رو برای دسترسی به اطلاعات اون هم از نوع سریعش پیدا کرده . تازه قضیه به اینجا هم ختم نمیشه . دیشب با یکی از دوستان در یه زمینه ای صحبت میکردیم . صحبت که چه عرض کنم ، مباحثه و مجادله میکردیم ، یه آن به خودم اومدم دیدم خالی از اطلاعات شدم در مورد اون بحث . دقیقا در اون جنبه از بحث یه چیزی حدود 1 روز اطلاعاتم کهنه تر از دوستم بود . خیلی شرمنده و سرافکنده شدم . اینجور مواقع هر چی از دهنم در میاد به خودم میگم . خلاصه قابل توصیف نیست . اما به فکر افتادم این مسئله عقب موندگی از دنیا رو ریشه یابی کنم . خودم که احتمال میدم یه سری کارها و ارزشها جایگزین یه سری کارها و ارزشها شده . یا شاید هم اولویت هام جابه جا شده و اون اولویتهایی که قبلا مهم تر بودن حالا جای خودشون رو با اولویتهای جدید و یا اولویتهای کم اهمیت تر عوض کردن. دیگه اگه خودم نتونستم باید از یه روانشناس کمک بگیرم . چون میدونم اگه اینجور پیش بره دیوونه خواهم شد . از این بحث که بگذریم و به بحثهای دیگه بپردازیم با این موضوع مواجه میشیم که گاهی اوقات پیش بینی رفتار بعضی از آدمها واقعا کار ساده ای هستش . یعنی شخصیت اون آدم واقعا پیچیده نیست و میشه حدس زد چی تو کلشه.اما بعضی دیگه مواقع با یه سری آدما روبه رو میشی که واقعا پیچیده هستن . من به این دست آدما میگم انسانها پیشرفته . انسان هایی که اصلا نمیشه به شخصیت و طرز تفکرشون پی برد و هر آن یه حرکت پیش بینی نشده از خودشون نشون میدن که آدم غافلگیر میشه . یه دسته دیگه هستن که برعکسن. یعنی نشونه هایی از همون انسانهای راحت الپیش بینی دارن ، اما واقعا پیشرفته هستن و بر عکس. من با این دسته سوم همین چند وقت پیش برخورد داشتم . واقعا باعث تعجب من شد . چون که در آخرین لحظات که فکر میکردم به راحتی دارم به اون چیزی که می خوام میرسم ، رو دست خوردم . اون هم با یه حرکت غیر قابل پیش بینی . در واقع من فکر میکردم که به تونستم اون فرد رو پیش بینی کنم . اما به هر حال اشتباه کردم.شما هم بهتره که مواظب این دست آدما باشین. شنیدیم و شناندند به ما که در شیراز مردم برای باریدن باران نماز باران خواندند و یکی از علمای شیراز هم گفته اند که تمامی نماز این مردم به یک طرف ، یک آمین رهبری هم به یک طرف.ما هم امیدواریم رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران این مسئله رو مورد توجه قرار بدن و ایران با مشکل خشکسالی رو به رو نشود. از جایی دیگر هم به گوشمان رسیده جناب آقای پن که استراتژیست برجسته ستاد انتخابی هیلاری کلینتون هستن به خاطر برخی مسائل استعفا دادن . دیگه زمزمه های پیروزی باراک اوباما داره به گوش میرسه . به سلامتی ان شالله .از اون طرف هم با خبر شدیم یکی از محورهای اصلی طرح بزرگ اقتصادی برادر احمدی نژاد نقدی کردن یارانه ها هست . یادم میاد دولت سازندگی هم این کار رو انجام داده بود که با موفقیت روبه رو نشده بود .جناب کروبی هم در زمان کاندیدا شدن برای انتخابات رئیس جمهوری یه طورایی این مسئله رو عنوان کرده بود که همانا دادن ماهیانه 50000 تومان به مردم بود ، که البته همه زده بودن زیر خنده.دولت قبل از اینکه این کار رو انجام بده باید به فکر تورم حاصل از اون هم باشه . ان شالله که به فکر هستن.مطلب طولانی شد . خبر های داغ دیگه ای هم بود که حالا بعدا بهشون می پردازیم . فعلا.... نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
ماجرای ملاقات من و یه دوست وبلاگ نویس دیشب یه اتفاق خیلی جالب برام رخ داد . حدودای ساعت 7-8 شب بود که موبایلم زنگ خورد . به شماره که نگاه کردم دیدم پیش شماره همراه تهران هستش . معمولا شماره هایی رو که نمی شناسم جواب نمیدم . چون در 90 درصد موارد برام مشکل ایجاد شده. اما یه حسی بهم گفت که جواب بدم.تماس رو که وصل کردم از پشت خطی صدای خانمی رو شنیدم که تا به حال به گوشم نخورده بود. پرسید : آقای ....... ؟ با حالتی پرسش گونه گفتم : بله . شما ؟ گفت که فکر نمی کنم شما من رو به خاطر بیارید . من دکتر ........ هستم که زمانی کار نوشتن وبلاگ ....... رو انجام میدادم . تا این رو شنیدم در جا خشکم زد . تا چند ثانیه مخم هنگ کرده بود . به خاطر آوردم که ایشون 2-3 سال پیش نویسنده وبلاگی بودن که از گزند فیلترینگ در امان نمونده بود و بعدش هم خودشون حذفش کردن . یادم میاد اون زمان از خوانندگان پروپا قرص مطالبشون بودم . همیشه در قسمت نظرات دید باز و روشنفکرانه ایشون رو می ستودم و همیشه دنبال فرصتی میگشتم تا باهاشون ملاقاتی داشته باشم . و حالا این مهم تحقق یافته بود .اما تعجب من از این بود که اصلا فکر نمی کردم اون نویسنده یه خانم باشه .واقعا عجیب بود برام. برای انجام پژوهشی به اهواز اومده بودن . قرار ملاقاتی گذاشتیم تا هم دیگه رو ببینیم . اولین باری نبود که با دوستان وبلاگ نویس ملاقات می کردم . اما تمایل و عجله خاصی برای دیدن ایشون داشتم . دلیلش رو خودم هم نمی دونم . شاید دیدن شخصی که با اون تبحر و قدرت خاص در نویسندگی و پرداختن به موضوعات از جنبه های مختلف همیشه مورد تحسین من بود ه برام ایجاد استرس کرده بود . پس از اینکه مکالممون تمام شد فورا لباس پوشیدم تا به محل قرار برم . به سمت هتلشون به راه افتادم . گفته بود که اولین بار هست که به خوزستان میاد . توی راه به این فکر میکردم که آیا تصویری که همیشه از ایشون در ذهنم نقش بسته بود با تصویر واقعیشون یکی هست یا نه ؟ طوری بود که اصلا متوجه نشدم مسیر منزل تا محل ملاقات رو به چه صورت طی کردم . خدا رحم کرد که تصادف نکردم. به هر ترتیبی بود به محل ملاقات رسیدم . با گوشیشون تماس گرفتم و گفتن تا 5 دقیقه دیگه میان پایین . من هم منتظر موندم . یادم میاد زمانی که مطالب وبلاگشون رو می خوندم چندین بار ازشون خواسته بودم که مشخصات خودشون رو بگن . چندین بار سوالاتی رو که در ذهنم بود و بیشتر در مورد شرایط حال مملکت و برخی سوالات تخصصی بود ازشون پرسیده بودم و همیشه پاسخ داده بود . تا اینکه یه روز بهم گفت ، البته 2-3 سال پیش ، که شماره تماست رو برام بذار ، شاید بعدا باهات تماس بگیرم . و حالا هم تماس گرفته بود و هم تا چند دقیقه بعد امکان ملاقات فراهم میشد. توی این افکار بودم که دیدم خانمی از در هتل بیرون اومدن . من که توی ماشین نشسته بودم پیاده شدم . بهشون مشخصات ماشینم رو داده بودم. دیدم نگاهی به این ور و اون ور کرد و تا من رو دید به سمتم اومد . صدای ضربان قلبم رو می شنیدم. نزدیک که شد تعجبم بسیار بیشتر شد .چون که بر خلاف تصورم که با یه فرد 40-50 ساله طرفم دیدم که واقعا جوون هستن و اصلا اون چیزی نبود که تصور می کردم . اصلا همه چیز قاطی شده بود . پس از سلام و احوال پرسی و چند دقیقه ای صحبت که بینمون رد وبدل شد سوار ماشین شدیم و قرار شد جاهای دیدنی اهواز رو نشونشون بدم . توی راه از همه چیز صحبت میکرد . بیان بسیار شیرین و قدرت تجزیه و تحلیل بسیار بالایی داشت . گفت که همیشه مطالب وبلاگم رو می خونده و خودش هم وبلاگ می نویسه هنوز . اما نه مثل قبل . بیشتر جنبه تفریح گونه براش پیدا کرده بود وبلاگ نویسی . به هر حال ساعتی رو با هم گذروندیم. علی مهزیار ، پل های کارون ، بازار های اهواز و خلاصه چند جایی رو بهش نشون دادم . خوشش اومده بود . میگفت تصویری که از جنوب داشته تصویر جنگ و ویرانه بوده . اما الان میبینم که خیلی بهش رسیدن . تازه فکر میکرد که جنوبی ها همه عرب هستن . بهش گفتم که از چندین طایفه مختلف تشکیل شده اهواز . خلاصه اینکه ملاقات خیلی خوبی بود . شب که رسوندمشون هتل و در حال خداحافظی گفت که اون اوایل تصویر درستی از من در ذهنش نقش نبسته بود .اون هم بیشتر فکر میکرده که با یه مرد 30- 40 ساله طرفه . اما بعد که عکسم رو در وبلاگ دیده بود فهمیده بود اشتباه میکرده . حالا نمی دونم چی شد که این جوری فکر کرده بود . من که همیشه مثل جوونا می نویسم. به هر حال با هم دیگه خداحافظی کردیم . توی راه برگشت به منزل مدام به این مسئله فکر میکردم که جدا نمیشه به شخصیت دوستان وبلاگ نویس به راحتی پی برد. در واقع شاید تضادی بین شخصیت واقعی افراد و نوع نوشته های اونها در وبلاگشو باشه . البته چندان آمادگی ذهنی برای پرداختن تخصصی به این مقوله ندارم . شاید شادی ضابط این مسئله رو خیلی بهتر عنوان کرده باشه . این هم یه خاطره جالب برام بود که شاید هیچ وقت فراموش نشه ..... نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
بعد از عید امروز یکی از دوستان باهام تماس گرفت و برای پیاده سازی شبکه یکی از ادارت از من دعوت به همکاری کرد . چند وقتی هستش که دیگه در زمینه شبکه کار انجام ندادم . اولش نخواستم قبول کنم اما بعدش قبول کردم. تازه وارد کار شبکه و کامپیوتر شده و احتیاج به همکاری و همفکری داره . خود من هم احساس میکردم این روزا ، البته تا قبل از عید ، یه طورایی دچار روزمرگی کاری شدم و دیگه مثل سابق از کارم لذت نمیبرم . حتی طوری شده بود که بعد از ظهرها تصمیم گرفته بودم که کار تدریس رو انجام بدم . در زمینه کامپیوتر . اما خوب به دلیل این که آخر سال بود و در حال بستن حسابها و کارهای آخر سال بودیم فرصت نشد . حالا این مورد خوبیه که میتونه یه مقداری برام تنوع ایجاد کنه. امروز یه سری به وب سایت آلکسا زدم تا از آخرین تغییرات در وب سایتهای برتر با خبر بشم . با تعجب دیدم که یه وب سایتی که اصلا انتظارش رو نداشتم در ردیف 20 وب سایت برتر ایران قرار گرفته . واسم خیلی جالب بود . البته بیشتر وبسایتهایی که فیلتر شده هستن در ردیف برترین ها قرار دارن . حتی بالاترین هم بود . البته خدا رو شکر حربه فیلترینگ در مورد ما که کار ساز نبوده .اما خوب بیچاره اونایی که نمیتونن سایتهای فیلتر شده رو ببینن.چون واقعا جذاب هستن این گونه سایتها. امروز روز کسل کننده ای هم بود . شاید چون تعطیات زیادی رو پشت سر گذاشتیم و در نتیجه تنبل شدیم . اما فکر نکنم از تنبلی بود . اصلا همیشه روز بعد از 13 بدر همیشه حال و هوای خاصی رو با خودش داره . راستی 13 بدر رو تو خونه بودم. همه اهل خونه و مهمانان رفتن ، اما من موندم . عوضش زنگ زدم یکی از دوستان اومد و با 13 رو در خونه در کردیم. البته برنده واقعی هم من بودم. چون که بیرون گرد و خاک شده بود و چندان بهشون خوش نگذشته بود . البته چند سالی هست که 13 بدر اینجوریه و در پست قبلی هم پیش بینی کرده بودم. روی هم رفته امسال عید خوب بود . سوای سرما خوردگیهاش که 2 – 3 روزی رو از من گرفت بقیش رو حال کردیم . امسال همه فامیل اومده بودن . یه چیزی حدود 40 الی 50 نفر رو در طول عید پذیرایی کردیم . خونمون دیگه جای سوزن انداختن نداشت . تازه این به غیر از بقیه است که در خونه های دیگه ساکن شده بودن . اما حیف این بود که زود گذشت . تازه سفر من به تهران هم به خاطر خیل مهمانان کنسل شد . کلی اعصابم به هم ریخت . اما خوب اینجا هم بد نبود . نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
همینجوری به پایان تعطیلات نزدیک میشیم.همیشه آخرش برام ناخوشایند بوده . چون که مهمانها به شهرهای خودشون برمیگردن و چندین روز دور هم بودن تمام میشه . امسال البته سنگ تمام گذاشتن و همه اونهایی که باید میومدن اومدن. عید خوبی سپری شد . دیشب با شوهر عمه داشتم فیلمی رو که از آخرین سفرش به چند کشور اروپایی رو تهیه کرده بود نگاه میکردم. خودش خیلی از سوییس خوشش میاد و از نظم و آرامش اونجا خیلی تعریف میکرد . البته فیلم هم گویای امر بود . تو یه صحنه که در یه رستوران نشسته بودن ، سفارش غذای همه آماده شده بود به غیر از شوهر عمه من .اما هیچکس لب به غذا نزد تا غذای اون هم سرو شد . واسم جالب بود که اینقدر این مسئله براشون مهم بود . فکر میکردم فقط ما ایرانیا به این مسائل دقت میکنیم. امروز عده ای از مهمانامون رفتن.خداحافظی خیلی سخت بود . امسال قرار بود خیر سرم برم تهران و شمال عید رو بگذرونم . اما مگه گذاشتن.حتی بلیط رو چند روز قبل از عید تهیه کرده بودم . اما به هر حال قسمت نشد . حالا هم تا تابستون دیگه فرصت هیچ جا رفتن دست نمیده . البته اگه خدا بخواد دیگه تیرماه میرم به زیارت خانه خدا . ایشالله . حوصله نوشتن ندارم زیاد . خیلی هم خوابم میاد . فردا هم 13 بدر هستش . چند سالی هست که اینجا 13 بدر هوا خوب نبوده . ببینیم امسال چی پیش میاد ...... نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
یادی از فرهاد شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلهگی،
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؛ ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم، همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛ صفحهی کهنهی یادداشتای من گف دوشنبه روز میلاد من ئه، اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه! غروب سهشنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بودهن به خودم هی زدم از اینجا برو! اما موش خورده شناسنامهی من! عصر چارشنبهی من! عصر خوشبختی ما! فصل گندیدن من! فصل جونسختی ما! روز پنجشنبه اومد مث سقائک پیر، رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر! جمعه حرف تازهئی برام نداشت، هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود! نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
ما و آبادان...
خوب این عکس در روزی که با پسرعمه و پسرعموهای پسرعمه به آبادان رفتیم گرفته شده . اینجایی که ما نشستیم یه رستوران که چه عرض کنم ، یه کباب سرا هستش که از این و آن شنیدیم ماهی رو به خوبی اینجا کباب می کنن.البته در جوار این کباب سرا بازار بزرگ ماهی آبادان هم قرار گرفته که خوب بالطبع هر عقل سلیمی این تصمیم رو میگیره که ماهی رو به صورت روز از بازار ماهی تهیه کنه و زحمت سرخ و کباب کردنش رو به این دوستان عزیز بسپاره . ما هم از این قائده مستثنی نبودیم و 3 عدد ماهی شوریده و 1.5 کیلو ماهی سکن(این رو خودم هم اولین بار بود میشنیدم) تهیه کردیم که سرخ و کباب کنیم. تعجب نکیند.تازه آخر سر این بنده گان خدا(ماهی ها) نتوانستند آن بندگان خدا(ما) رو سیر کنند.به هر حال ماهی های شوریده برای سرخ کردن و ماهی سکن برای کباب کردن انتخاب شدند و چه حسی داشتیم ما موقعی که این غذاهای خوشمزه سرو شد . مثل بختک چنان بر سرشان فرود آمدیم که بیا و ببین . البته از این صحنه های دلخراش خورده شدن ماهی ها هم عکس در دسترس هست اما به دلیل پاره ای ملاحظات تصمیم به سانسور گرفتم . خلاصه اون روز هم ماهی ها از گزند ما در امان نماند و هم شکلاتهای بازار امیری ( ته لنجی های آبادان). حالا بعدا عید که تمام شد خلاصه ای از خاطراتش رو از فایل خاطراتم در میارم و میذارم تو وبلاگ.فعلا..... پی نوشت : از راست به چپ: پسر عموی پسرعمه ، خودم،پسرعمه،پسرعموی پسرعمه نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
اولین روز سال 87 اولین روز عید هم سپری شد . مثل بقیه روزهای زندگی که میاد و میره . نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
|
|