تارنگاشت های یک حسابدار جوان
From The Inside
|
|
سفرنامه عشق - قسمت اول چهارشنبه 19 تیرماه 1387 ساعت یک و نیم بامداد.مدیر کاروان اعلام کرده باید ساعت 4 صبح فرودگاه باشیم . خوابم نمیبره .هنوز هیچکدوم از وسایل رو جمع و جور نکردم . اما اصلا استرس خاصی ندارم . کامپیوتر رو روشن می کنم و کانکت میشم .سری به خبرگزاریها میزنم و همچنین سایتی رو که ساعتهای تمام کشورهای جهان رو اعلام می کنه چک می کنم . می خوام ببینم جده ساعت چند الان و همینطور وضعیت آب و هواش چطوره . چند دقیقه ای رو تو وب هستم . یه مطلب هم تو وبلاگم میذارم.نمیدونم چرا خوابم نمیبره . تصمیم می گیرم کلیه وسایل رو در عرض یه ساعت جمع کنم و بگیرم بخوابم . اما خیال باطلی بود . چون تا ساعت سه و نیم هم هنوز وسایلم کامل جمع نشده بود.همه خواب بودن . به هر مشقتی بود ساک رو بستم . بانک ملت برای هر دانشجو یک ساک مسافرتی بزرگ و یک ساک دستی و مقداری کتاب اهدا کرده بود.با خودم فکر کردم با این سودی که از جمع آوری پولها ی دانشجوها و کارمزد وامهایی که داده بود باید بیشتر از اینها مایه میذاشت .به هر حال ساعت سه و نیم به همراه نوروز (داداش)، امین و مهدی ( دوستان) به سمت فرودگاه حرکت کردیم . خانواده هر چی اصرار کردن نذاشتم بیان . آخه بنده خداها خسته میشدن . ناگفته نماند من هم مایل نبودم دور و برم زیاد شلوغ باشه . شب قبل خیلی از فامیل آمادگی خودشون رو برای بدرقه اعلام کره بودن اما از همه تشکر کردم و بدی ساعت حرکت رو بهانه قرار دادم تا کسی نیاد. ادامه مطلب نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
سفرنامه عشق - پیش درآمد بنام خدا خدایی که بزرگ و بخشنده است.خدایی که بندگانش بی اون هیچند و هر دلی نیازمند نور خدایی.به نام خدایی که هر وقت چشمت به خونش میوفته ، لرزه ای رو در تمام وجودت حس می کنی . خدایی که هر وقت در حریمش هستی ، همه چیز رو فراموش می کنی . خودت رو ، جایگاه زمینیت رو ، تمایلات دنیویت رو و خلاصه خالی میشی از هر چی که پُر هستی. این حس رو من تجربه کردم . حسی سرشار از عشق ، عشق به خدایی که یکتاست .وقتی از درب مسجدالحرام وارد میشی ، وقتی برای اولین بار خانه خدا رو میبینی ، انگار که از همه چیز تهی شدی ، آب میشی، کاخ غرورت فرو میریزه ، وقتی صبح ، ظهر ، عصر ، شب و خلاصه هر ثانیه ای از زمان که به سمت خونش میری ، میبینی همه انسانها ، از هر رنگی و هر سنی دارن طواف می کنن ، نماز می خونن ، زاری می کنن ، دعا می خونن و .... حس زیباییست حس دیدن خالقت ، حس زیبایست اجابت دعوت ، حس زیباییست بودن در مکانی که همه جای آن بوی پیامبر را می دهد ، بوی علی را و بوی پاکی را .حس زیباییست وارد شدن به مسجدالنبی ، بودن در روضه ، وارد شدن به بقیع ، دیدن منطقه احد ، مسجد ذوالقبلتین ، مساجد سبعه و خلاصه لمس تاریخ اسلام از نزدیک . خداوند به من توفیق داد تا این حس رو تجربه کنم ، گر چه من بنده ای نبودم تا بهره مندی لازم رو از این توفیق داشته باشم ، اما خدا بزرگ است .امیدوارم که این حج رو از من قبول کرده باشه . قصد داشتم از اونجا خاطراتم رو مستقیما روی وبلاگ قرار بدم.اتفاقا به اینترنت هم دسترسی داشتم ، اما صلاح دیدم که بذارم تا حج تمام بشه . قصد داشتم وقتی که کاملا حسش کردم شروع به نوشتن کنم ، و حالا کم کم در حال تکمیل کردن هستم.حدود 3 گیگا بایت عکس دارم و 4:30 فیلم .سعی کردم صحنه ای از دستم در نره . گرچه موفق نبودم.اما به ترتیب تاریخ وقایع رو ثبت کردم. بازه زمانی حج من عبارت بود از :
به هر حال به ترتیب تاریخ می نویسم.البته تا تایپ کنم مدتی طول میکشه . شاید هفتهای دو روز بتونم . مطالب همه دوستان رو هم می خوندم . بهتون سر می زنم. نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
|
|
|||||||||||||||||||||||||