تبليغاتX
تارنگاشت های یک حسابدار جوان - ماجرای ملاقات من و یه دوست وبلاگ نویس

From The Inside





ماجرای ملاقات من و یه دوست وبلاگ نویس 

دیشب یه اتفاق خیلی جالب برام رخ داد . حدودای ساعت 7-8 شب بود که موبایلم زنگ خورد . به شماره که نگاه کردم دیدم پیش شماره همراه تهران هستش . معمولا شماره هایی رو که نمی شناسم جواب نمیدم . چون در 90 درصد موارد برام مشکل ایجاد شده. اما یه حسی بهم گفت که جواب بدم.تماس رو که وصل کردم از پشت خطی صدای خانمی رو شنیدم که تا به حال به گوشم نخورده بود. پرسید : آقای ....... ؟

با حالتی پرسش گونه گفتم : بله . شما ؟

گفت که فکر نمی کنم شما من رو به خاطر بیارید . من دکتر ........ هستم که زمانی کار نوشتن وبلاگ ....... رو انجام میدادم .  تا این رو شنیدم در جا خشکم زد . تا چند ثانیه مخم هنگ کرده بود .  به خاطر آوردم که ایشون 2-3 سال پیش نویسنده وبلاگی بودن که از گزند فیلترینگ در امان نمونده بود و بعدش هم خودشون حذفش کردن . یادم میاد اون زمان از خوانندگان پروپا قرص مطالبشون بودم . همیشه در قسمت نظرات دید باز و روشنفکرانه ایشون رو می ستودم و همیشه دنبال فرصتی میگشتم تا باهاشون ملاقاتی داشته باشم . و حالا این مهم تحقق یافته بود .اما تعجب من از این بود که اصلا فکر نمی کردم اون نویسنده یه خانم باشه .واقعا عجیب بود برام. برای انجام پژوهشی به اهواز اومده بودن . قرار ملاقاتی گذاشتیم تا هم دیگه رو ببینیم .

اولین باری نبود که با دوستان وبلاگ نویس ملاقات می کردم . اما تمایل و عجله خاصی برای دیدن ایشون داشتم . دلیلش رو خودم هم نمی دونم . شاید دیدن شخصی که با اون تبحر و قدرت خاص در نویسندگی و پرداختن به موضوعات از جنبه های مختلف همیشه مورد تحسین من بود ه برام ایجاد استرس کرده بود .

پس از اینکه مکالممون تمام شد فورا لباس پوشیدم تا به محل قرار برم . به سمت هتلشون به راه افتادم . گفته بود که اولین بار هست که به خوزستان میاد . توی راه به این فکر میکردم که آیا تصویری که همیشه از ایشون در ذهنم نقش بسته بود با تصویر واقعیشون یکی هست یا نه ؟ طوری بود که اصلا متوجه نشدم مسیر منزل تا محل ملاقات رو به چه صورت طی کردم . خدا رحم کرد که تصادف نکردم. به هر ترتیبی بود به محل ملاقات رسیدم . با گوشیشون تماس گرفتم و گفتن تا 5 دقیقه دیگه میان پایین . من هم منتظر موندم . یادم میاد زمانی که مطالب وبلاگشون رو می خوندم چندین بار ازشون خواسته بودم که مشخصات خودشون رو بگن . چندین بار سوالاتی رو که در ذهنم بود و بیشتر در مورد شرایط حال مملکت و برخی سوالات تخصصی بود ازشون پرسیده بودم و همیشه پاسخ داده بود . تا اینکه یه روز بهم گفت ، البته 2-3 سال پیش ، که شماره تماست رو برام بذار ، شاید بعدا باهات تماس بگیرم . و حالا هم تماس گرفته بود و هم تا چند دقیقه بعد امکان ملاقات فراهم میشد.

توی این افکار بودم که دیدم خانمی از در هتل بیرون اومدن . من که توی ماشین نشسته بودم پیاده شدم . بهشون مشخصات ماشینم رو داده بودم. دیدم نگاهی به این ور و اون ور کرد و تا من رو دید به سمتم اومد . صدای ضربان قلبم رو می شنیدم. نزدیک که شد تعجبم بسیار بیشتر شد .چون که بر خلاف تصورم که با یه فرد 40-50 ساله طرفم دیدم که واقعا جوون هستن و اصلا اون چیزی نبود که تصور می کردم . اصلا همه چیز قاطی شده بود . پس از سلام و احوال پرسی و چند دقیقه ای صحبت که بینمون رد وبدل شد سوار ماشین شدیم و قرار شد جاهای دیدنی اهواز رو نشونشون بدم . توی راه از همه چیز صحبت میکرد . بیان بسیار شیرین و قدرت تجزیه و تحلیل بسیار بالایی داشت . گفت که همیشه مطالب وبلاگم رو می خونده و خودش هم وبلاگ می نویسه هنوز . اما نه مثل قبل . بیشتر جنبه تفریح گونه براش پیدا کرده بود وبلاگ نویسی . به هر حال ساعتی رو با هم گذروندیم. علی مهزیار ، پل های کارون ، بازار های اهواز و خلاصه چند جایی رو بهش نشون دادم . خوشش اومده بود . میگفت تصویری که از جنوب داشته تصویر جنگ و ویرانه بوده . اما الان میبینم که خیلی بهش رسیدن . تازه فکر میکرد که جنوبی ها همه عرب هستن . بهش گفتم که از چندین طایفه مختلف تشکیل شده اهواز .

خلاصه اینکه ملاقات خیلی خوبی بود . شب که رسوندمشون هتل و در حال خداحافظی گفت که اون اوایل تصویر درستی از من در ذهنش نقش نبسته بود .اون هم  بیشتر فکر میکرده که با یه مرد 30- 40 ساله طرفه . اما بعد که عکسم رو در وبلاگ دیده بود فهمیده بود اشتباه میکرده . حالا نمی دونم چی شد که این جوری فکر کرده بود . من که همیشه مثل جوونا می نویسم.

به هر حال با هم دیگه خداحافظی کردیم . توی راه برگشت به منزل مدام به این مسئله فکر میکردم که جدا نمیشه به شخصیت دوستان وبلاگ نویس به راحتی پی برد. در واقع شاید تضادی بین شخصیت واقعی افراد و نوع نوشته های اونها در وبلاگشو باشه . البته چندان آمادگی ذهنی برای پرداختن تخصصی به این مقوله ندارم . شاید شادی ضابط این مسئله رو خیلی بهتر عنوان کرده باشه .

این هم یه خاطره جالب برام بود که شاید هیچ وقت فراموش نشه .....

 

نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |