تارنگاشت های یک حسابدار جوان
From The Inside
|
|
سفرنامه عشق - قسمت اول ساعت 4 صبح الان تو فرودگاه هستم . چند نفری آمده بودن ، البته اندک.من هم طبق یه عادت قدیمی ON TIME اومدم.البته با علم به اینکه مسئولین کاروان به این زودی ها نمیان، اما خوب. با بچه ها شروع کردیم به گفتگو تا اینکه مسئولین اومدن و کارتهای بچه ها رو دادن.بعد وارد ترمینال حجاج شدیم. ساعت 5:15 صبح در حال دریافت گذرنامه و بطاقه (یه کارت مخصوص زوار) هستیم.به خودم لعنت می فرستم که چرا این همه وسایل دست و پا گیر آوردم.یه بار به خیال خودم اومدم زرنگی کنم و تا گذرنامه رو گرفتم به سمت GATE تحویل بار رفتم ، اما در نهایت سرافکندگی برگشتم . چون فهمیدم بلیطها رو نذاشتن تو گذرنامه . همین باعث شد بیوفتم آخر صف . هر چی به ذهنم می رسید نثار خودم می کردم . تو همین خیالات بودم که دو تا از بچه های دانشگاه رو دیدم . زیاد راجع بهشون نمی نویسم . تو قرعه کشی که در نیومده بودن . نمیدونم از کدوم کانال پیدا اعزام شده بودن.آخه کانال های زیر زمینی زیادی هست که بدون قرعه کشی اعزام می کنن.بگذریم . ساعت 5:48 صبح تو صف چک کردن گذرنامه هستم.دارم عکس می گیرم . گاهی هم به قیافه ها خیره میشم.همه خواب آلود هستن.خوب نگاه می کنم ، شاید طی سفر باهاشون دوستی صمیمی پیدا کردم. ساعت 6:47 صبح تو سالن انتظار نشستم و دارم با دوستان گپ می زنم و عکس می گیرم. ساعت 8:11 صبح دارم از پله های هواپیما بالا میرم.فکر کنم پرواز سر وقت باشه . گفتن ساعت 8:20 میپره . اما من که چشمم آب نمی خوره . این همه جوون پر شور رو تا بیان جا بدن ، وقت میگیره . میرم و صندلیم رو پیدا می کنم . جاگیر میشم و شروع می کنم به عکاسی و فیلمبرداری که یهو تو لنز دوربین متوجه مهماندار هواپیما میشم که داره بهم اشاره میکنه آقاجان عکس و فیلم نگیر.نمیدونم پیش خودش چه فکری کرد . اما همین که بچه ها جاهای خودشون رو پیدا کردن موج فیلم و عکس بود که فضای هواپیما رو پر کرد و این بابا هم کاری جز سکوت نداشت ، فقط دیوار من رو کوتاه دید. ساعت 10:30 صبح بعضیا خوابن.بعضیا می حرفن . من هم دارم کتاب می خونم.کتابی در مورد مناسک حج.... ساعت 11:05 صبح دارم از پله های هواپیما پایین میام.فرودگاه جده واقعا بزرگ بود . کلی هواپیما مسیر طی کرد تا به پارکینگ خودش رسید.هوا بسیار مساعد و مطبوع . حداقل واسه ما خوزستانیا که خوب بود.سوار اتوبوس شدیم و به سمت ترمینال حرکت کردیم . نمیدونستیم که یه حادثه بد در انتظارمون......... ساعت 11:45 صبح همه تجدید قوا کردن.بعضیا سیم کارت اعتباری عربستان رو خریدن.توصیه هایی رو بعدا در این مورد براتون خواهم داشت.حالا وارد سالن چک کردن گذرنامه شدیم.اینجا بود که فهمیدیم باید انگشت نگاری بشیم . اون هم به بدترین شکل ممکن . انگشت نگاری + عکسبرداری و خلاصه خفت و خواری.تازه خبرنگارها شون هم با اشتیاق در حال تهیه فیلم و عکس بودن . تقریبا 3 ال 4 ساعت معطل شدیم تا کار تمام شد.حالا جالب اینجا بود که زرنگ بازی من اینجا هم کارساز نبود.واقعا برای خودم متاسف شدم که این قدر ضایع شده بودم اون روز.سابقه نداشت. ساعت 15:00 ظهر نماز خوندیم و سوار اتوبوس شدیم تا به سمت مدینه حرکت کنیم .خیلی خسته ام .خوابیدم... ساعت 17:19 نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
|
|