تبليغاتX
تارنگاشت های یک حسابدار جوان - آلبوم حج

From The Inside





آلبوم حج 

به فرودگاه جده که وارد شدیم چند دقیقه ای را در سالن انتظار فرودگاه منتظر ماندیم تا نوبت به ما برسد و به سمت استیشن چک کردن گذرنامه بریم . رئیس کاروان دکتر اسماعیل ویسی کمی برای بچه هافرودگاه اهواز صحبت کرد و نکاتی را یاد آور شد .بعد هم همه به این ور و آن ور رفتن تا دیدی بزنن اطراف را . بعضی ها هم از فرصت استفاده کردن و نسبت به خرید سیم کارت عربستان که توسط خدمه دستشویی ها فروخته میشد اقدام کردن. باید متذکر بشم که تحت هیچ عنوان سیم کارتتون رو رومینگ نکنین چون که در آخر با یک صورتحساب گنده روبرو میشید . کاری که من کردم و هنوز هم دارم تاوانش رو پس میدم.خلاصه به هر ترتیبی که بود و پس از کمی استراحت درب سالن انتظار باز شد و ما برای چک کردن پاسپورتمون به حرکت در اومدیم غافل از اینکه آقایان عربستانی خواب خوشی برای ما دیده بودن . جریان از این قرار بود که قسمتی باز شد بود به تازگی برای چک کردن گذرنامه که مجهز بود به دستگاههای الکترونیک انگشت نگاری و چهره نگاری . هر کس نمی دونست فکر می کرد که ما یه مشت جنایتکاریم که دارن برامون تشکیل پرونده میدن . به این ترتیب که اول انگشتهاتو میذاشتی روی یه اسکنر تا ثبت بشه . بعد اینجور که فهمیدم اینا وصل بودن به یه سرور که نمیدونم مال کجا بود . با زدن شماره گذرنامه اطلاعات کامل میومد و اثر انگشتها چک میشد . بعد هم نوبت عکس گرفتن بود . کاری که به وسیله دوربین های دیجیتال معمولی انجام میشد . خلاصه نصیب گرگ بیابان هم نشود .حتی خبرنگارها و فرودگاه جدهعکاسان هم بودند و خوب فکر کنم همه شما از طریق اخبار هم در جریان این بی حرمتی قرار گرفتین . البته از این اعراب زبان نفهمدر راه مدینه غوطه ور در جاهلیت وهابی هم بیشتر از این انتظاری نیست . به هر جان کندنی بود از آن مخمصه جان سالم به در بردیم و پس از خواندن نماز با اتوبوس به سمت مدینه به راه افتادیم . من که حسابی خوابم میومد . فکر کنم بیش از 75% مسیر رو خواب بودم . یه جایی هم وایسادیم برای ناهار . جاتون خالی مرغ سرخ کرده خوشمزه ای هم دادن .به مدینه که رسیدیم ما رو به هتل بردنواسمش جوهرالعاصمه بود . چیز خوب و با کلاسی بود روی هم رفته و تا مسجد النبي 2-3 دقيقه اي بيشتر فاصله نداشت.

البته زماني که کارتهاي شناسايي رو مي دادن اسم هتل من چيز ديگه اي بود اما بعد تصميمشون عوض شد و اونجا رفتيم . بعدا هم متوجه شديم اين هتل خيلي بهتر از اون هتلي بود که برامون در نظر گرفتهفرودگاه جده-خودم بودن . به هر حال جزو آخرين نفراتي بودم که وارد شدم و وقتي پا توي لابي هتل گذاشتم ديدم که همه جمع شدن و خدمتکارهاي هتل هم که انگار برق گرفته بودشون مثل کانگرو اين ور اون ور مي پريدن . قرار بود که مدير ثابت هتل که اگه اشتباه نکنم حاج آقا عباسي بود يه خوش آمد به بچه ها بگه . البته اين کاري بود که در بدو ورود همه کاروان ها انجام مي دادن و البته من فکر کردم مختص ما بوده و اون هم به دليل اينه که زيادي سوگلي هستيم . به هر حال صحبتها شروع شد ، خوش آمد گويي ، در رابطه با وضعيت شهر مدينه و خلاصه ساعت سرو غذا ، زمان جلسات ، معرفي هتل و ..... .

بعد از اون به ما گفتن شماره اتاقهايي که براتون در نظر گرفته بوديم اشتباه است و براي اين که درست بشه به اول همه شماره ها عدد 2 يا 7 را اضافه کنيد(يادم نيست کدام بود)

ما هم اين کار را کرديم . در مورد اتاق و هتل اگه بخوام بگم مي تونم به اين نکته اشاره کنم که در مجموع امکانات خوبي رو از نظر اسکان در اختيار ما قرار داده بودن . خدمتکارهاي هتل اکثرا اهل کشورهاي اندنزي و فيليپين به نظر ميومدن و البته از کشورهاي پاکستان و افغانستان هم افراد زيادي در اين شهر ( مدينه ) ساکن بودند . به هر حال کليد اتاق را تحويل گرفتم و به طرف آسانسور رفتم تا بنده خدا زحمت کشيدن من و ساکهاي گندمو تا طبقه سوم بکشه . در آسانسور که باز شد با کوهي از کارتن هاي آب معدني مواجه شدم که جلوي درب قرار داده شده بود . به هر زحمتي بود اتاق را پيدا کردم و داخل شدم.4 تخته بود و حسابي کلافه کرد اين مسدله من رو . با خودم دعا مي کردم که انشالله 3 تا هم اتاقي خوب نصيب من بشه . البته اکثرا از همون ايران اگر دوستي داشتن اسمهاشونو داده بودن تا با هم در يک اتاق باشن . اما من چون تنها بودم چندان برام تفاوتي نداشت . آخرين تخت رو که به پنجره هم نزديک بود انتخاب کردم و وسايلم رو جادادم اين ور و اون ورش. در اتاق يک تلويزيون ، يخچال،دراور،چراغ مطالعه و صندلي بود . برق اتاق هم با قرار دادن کيتي که همراه دسته کليد بود روشن ميشد.يادم مياد در اون لحظه به تنها چيزي که فکر مي کردم اين بود که توي هتل دسترسي به اينترنت وجود داشته باشه که از شانس من اين طور نبود . هيچ کس هم نقش در نيومد.به خودم مي گفتم اگر دانشجوهاي آمريکايي و حتي اروپايي قرار بود بيان اينجا مطمئنا با در اختيار قرار دادن اينتر نت بي سيم به اونها حتي زحمت اين که از اتاق بخوان بيان بيرون رو ازشون سلب مي کردن.اما بعد يادم اومد من جهان سومي کجا و اونها کجا.بگذريم و سياسي نشيم . اولين هم اتاقي بعد از مدتي از راه رسيد . از برادرهاي بسيجي به نظر ميومد . با خودم گفتم اين دسته از آدمها هرچي که نباشه حداقل به حقوق ديگران احترام ميذارن و نوع نگرششون اجازه نميده مزاحمتي ايجاد کنن براي ديگران . بعدها هم در حين مسافرت از دوستان خوب من شد و خدايش بچه بدي نبود . البته در همون روز اتاقش رو با يه نفر ديگه عوض کرد . بعد از اون يه پسر کپل از راه رسيد . در ابتداي امر که به ظاهرش نگاه کردم با خودم گفتم علي بدبخت شدي . از اوناست که اين سفر رو به کامت تلخ خواهد کرد .آخه در سفر خيلي مهم که همسفرت کي باشه و فاکتور تعيين کننده اي در لذت بردن يا لذت نبردن از سفر است.در همين افکار بودم که ديدم نيومده گفت آقايان اگر مي شود من دو تا از دوستام مي خواهند بيايند اينجا و شما اگر مي شود اينجا را ترک کنيد و به اتاق آنها برويد . اين را که گفت انگار پتکي بر سر من فرود آمده بود و پر رومسجدالنبی بودنش داشت کاري مي کرد که همان پتک را بردارم و بر سرش بزنم . اما خويشتن داري پيشه کردم و به قول دوستان گذاشتم زمان بيايد کمک . آن برادر بسيجي قبول کرد که جايش را با آنها عوض کند و به اين ترتيب من با آن پسر کپل به نام بابک قرار شد که هم خانه شوم. اما برعکس تمامي افکار بدي که نسبت به او داشتم در طول سفر يکي از دوستان بسيار خوب من شد و من متوجه شدم نبايد زود در موردش قضاوت کنم . بچه رامشير بود و دانشجوي حقوق . آن دو نفر ديگر هم يکي به نام مصطفي بچه رامشير و دانشجوي کارشناسي متالوژي و ديگري اسماعيل بچه اهواز و دانشجوي ارشد حسابداري دانشگاه اصفهان  بود .

به هر حال پس از روشن شدن وضعيت هم اتاقي ها و جاگير کردن وسايل و خوردن آب ميوه هاي موجود در يخچال و آب فراوان به سمت لابي هتل رفتيم تا به اتفاق کاروان براي اولين بار به مسجدالنبي مشرف شويم . 

نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |