تارنگاشت های یک حسابدار جوان
From The Inside
|
|
آلبوم حج به فرودگاه جده که وارد شدیم چند دقیقه ای را در سالن انتظار فرودگاه منتظر ماندیم تا نوبت به ما برسد و به سمت استیشن چک کردن گذرنامه بریم . رئیس کاروان دکتر اسماعیل ویسی کمی برای بچه ها البته زماني که کارتهاي شناسايي رو مي دادن اسم هتل من چيز ديگه اي بود اما بعد تصميمشون عوض شد و اونجا رفتيم . بعدا هم متوجه شديم اين هتل خيلي بهتر از اون هتلي بود که برامون در نظر گرفته بعد از اون به ما گفتن شماره اتاقهايي که براتون در نظر گرفته بوديم اشتباه است و براي اين که درست بشه به اول همه شماره ها عدد 2 يا 7 را اضافه کنيد(يادم نيست کدام بود) ما هم اين کار را کرديم . در مورد اتاق و هتل اگه بخوام بگم مي تونم به اين نکته اشاره کنم که در مجموع امکانات خوبي رو از نظر اسکان در اختيار ما قرار داده بودن . خدمتکارهاي هتل اکثرا اهل کشورهاي اندنزي و فيليپين به نظر ميومدن و البته از کشورهاي پاکستان و افغانستان هم افراد زيادي در اين شهر ( مدينه ) ساکن بودند . به هر حال کليد اتاق را تحويل گرفتم و به طرف آسانسور رفتم تا بنده خدا زحمت کشيدن من و ساکهاي گندمو تا طبقه سوم بکشه . در آسانسور که باز شد با کوهي از کارتن هاي آب معدني مواجه شدم که جلوي درب قرار داده شده بود . به هر زحمتي بود اتاق را پيدا کردم و داخل شدم.4 تخته بود و حسابي کلافه کرد اين مسدله من رو . با خودم دعا مي کردم که انشالله 3 تا هم اتاقي خوب نصيب من بشه . البته اکثرا از همون ايران اگر دوستي داشتن اسمهاشونو داده بودن تا با هم در يک اتاق باشن . اما من چون تنها بودم چندان برام تفاوتي نداشت . آخرين تخت رو که به پنجره هم نزديک بود انتخاب کردم و وسايلم رو جادادم اين ور و اون ورش. در اتاق يک تلويزيون ، يخچال،دراور،چراغ مطالعه و صندلي بود . برق اتاق هم با قرار دادن کيتي که همراه دسته کليد بود روشن ميشد.يادم مياد در اون لحظه به تنها چيزي که فکر مي کردم اين بود که توي هتل دسترسي به اينترنت وجود داشته باشه که از شانس من اين طور نبود . هيچ کس هم نقش در نيومد.به خودم مي گفتم اگر دانشجوهاي آمريکايي و حتي اروپايي قرار بود بيان اينجا مطمئنا با در اختيار قرار دادن اينتر نت بي سيم به اونها حتي زحمت اين که از اتاق بخوان بيان بيرون رو ازشون سلب مي کردن.اما بعد يادم اومد من جهان سومي کجا و اونها کجا.بگذريم و سياسي نشيم . اولين هم اتاقي بعد از مدتي از راه رسيد . از برادرهاي بسيجي به نظر ميومد . با خودم گفتم اين دسته از آدمها هرچي که نباشه حداقل به حقوق ديگران احترام ميذارن و نوع نگرششون اجازه نميده مزاحمتي ايجاد کنن براي ديگران . بعدها هم در حين مسافرت از دوستان خوب من شد و خدايش بچه بدي نبود . البته در همون روز اتاقش رو با يه نفر ديگه عوض کرد . بعد از اون يه پسر کپل از راه رسيد . در ابتداي امر که به ظاهرش نگاه کردم با خودم گفتم علي بدبخت شدي . از اوناست که اين سفر رو به کامت تلخ خواهد کرد .آخه در سفر خيلي مهم که همسفرت کي باشه و فاکتور تعيين کننده اي در لذت بردن يا لذت نبردن از سفر است.در همين افکار بودم که ديدم نيومده گفت آقايان اگر مي شود من دو تا از دوستام مي خواهند بيايند اينجا و شما اگر مي شود اينجا را ترک کنيد و به اتاق آنها برويد . اين را که گفت انگار پتکي بر سر من فرود آمده بود و پر رو به هر حال پس از روشن شدن وضعيت هم اتاقي ها و جاگير کردن وسايل و خوردن آب ميوه هاي موجود در يخچال و آب فراوان به سمت لابي هتل رفتيم تا به اتفاق کاروان براي اولين بار به مسجدالنبي مشرف شويم . نوشته شده توسط یک حسابدار | لینک ثابت | موضوع: |
|
|