<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تارنگاشت های یک حسابدار جوان</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/</link>
<description>From The Inside</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Mar 2009 20:16:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دلگیر</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>عجب دلم گرفته از کارهای خاتمی.انتظارش رو نداشتم اینطور با هواداراش برخورد کنه.خاتمی یه روز هم نوبت ما میرسه ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 20:16:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقل قول</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;A target=_blank href=&quot;http://no-change.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;سخن یک دوست&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 04:00:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس از مدت ها</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;سلام.سلام به کی ؟ به خودم اول از همه.حالا چرا خودم.اینو باید از خودم بپرسید.چند صباحیست که گیر افتاده ایم وسط سلیقه ها . حالا چرا سلیقه ها ؟ این رو باید از خودش بپرسید!چند صباحیست هر کی از راه میرسه سعی می کنه افکار خودش رو غالب کنه.بابا یکی بهش بگه این جایی که جنابعالی داری جاری می کنی افکار پوچ و بیهوده خودت رو ، جایی که یه ملت قرار از قبلش نون بخوره . حالا تو هی بیخود عرض اندام کن.به جای این همه افکار این آستین مبارک رو بالا بزن ، از پشت میز بلند شو و بیا کار کن.یه خرده به فکر ملت باش. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;ملت ....؟پشت همین سه کلمه چه پتانسیل ها که نخوابیده.بگذریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;دیروز با یکی از همکاران رفته بودیم سایت ویزیت.ذوق هنری داره این همکار ما.تعریف می کرد از مقاله ای که جایزه برتر رو کسب کرده بود توی شهرستان خودشون و از دست فرماندار جایزه گرفته بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;تعریف می کرد که سوژه اش یکی از شعرای معاصر ما بوده .شاعری که اشعارش گنجینه گرانبهای ماست و خوب در شهر این همکار مجسمه اش رو پایین آوردن به دلیل همجواری با تاسیسات یکی از نیروها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بعد این دوست ما خوش ذوقی نشون داده و رفته با مجسمه سرنگون این شاعر یه مصاحبه انجام داده که حالا اگر تونستید گیر بیارید و مطالعه کنید خالی از لطف نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;اما کلاً خوب نیست مجسمه پایین میارید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;با ادبیات به از این باشید                            که با خلق جهانید.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 17:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلید اولیه آزمون کارشناسی ارشد 88</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>برای دریافت کلید اولیه آزمون کارشناسی ارشد حسابداری &lt;A target=_blank href=&quot;http://www6.sanjesh.org/Arshad/1387/kelid/ensani/871130_1134.php&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt; را کلیک کنید. </description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 13:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;A target=_blank href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711040690&quot;&gt;خبر&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 17:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلشیفته فراهانی در body of lies</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 94px; HEIGHT: 92px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMTIzMjA5Nzc5NF5BMl5BanBnXkFtZTcwMDQ4MTY5MQ@@._V1._CR100,0,400,400_SS80_.jpg&quot; width=147 height=156&gt;گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم body of lies&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 408px; HEIGHT: 380px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://tasnem.persiangig.com/img/body_of_lies_golshifte.jpg&quot; width=501 height=623&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 20:44:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آلبوم حج</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به فرودگاه جده که وارد شدیم چند دقیقه ای را در سالن انتظار فرودگاه منتظر ماندیم تا نوبت به ما برسد و به سمت استیشن چک کردن گذرنامه بریم . رئیس کاروان دکتر اسماعیل ویسی کمی برای بچه ها&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 161px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فرودگاه اهواز&quot; align=left src=&quot;http://accountism.persiangig.com/DSC01483%20%5BDesktop%20Resolution%5D.JPG&quot; width=463 height=606&gt; صحبت کرد و نکاتی را یاد آور شد .بعد هم همه به این ور و آن ور رفتن تا دیدی بزنن اطراف را . بعضی ها هم از فرصت استفاده کردن و نسبت به خرید سیم کارت عربستان که توسط خدمه دستشویی ها فروخته میشد اقدام کردن. باید متذکر بشم که تحت هیچ عنوان سیم کارتتون رو رومینگ نکنین چون که در آخر با یک صورتحساب گنده روبرو میشید . کاری که من کردم و هنوز هم دارم تاوانش رو پس میدم.خلاصه به هر ترتیبی که بود و پس از کمی استراحت درب سالن انتظار باز شد و ما برای چک کردن پاسپورتمون به حرکت در اومدیم غافل از اینکه آقایان عربستانی خواب خوشی برای ما دیده بودن . جریان از این قرار بود که قسمتی باز شد بود به تازگی برای چک کردن گذرنامه که مجهز بود به دستگاههای الکترونیک انگشت نگاری و چهره نگاری . هر کس نمی دونست فکر می کرد که ما یه مشت جنایتکاریم که دارن برامون تشکیل پرونده میدن . به این ترتیب که اول انگشتهاتو میذاشتی روی یه اسکنر تا ثبت بشه . بعد اینجور که فهمیدم اینا وصل بودن به یه سرور که نمیدونم مال کجا بود . با زدن شماره گذرنامه اطلاعات کامل میومد و اثر انگشتها چک میشد . بعد هم نوبت عکس گرفتن بود . کاری که به وسیله دوربین های دیجیتال معمولی انجام میشد . خلاصه نصیب گرگ بیابان هم نشود .حتی خبرنگارها و &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 191px; HEIGHT: 129px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فرودگاه جده&quot; align=right src=&quot;http://accountism.persiangig.ir/DSC01507%20%5bDesktop%20Resolution%5d.JPG&quot; width=561 height=514&gt;عکاسان هم بودند و خوب فکر کنم همه شما از طریق اخبار هم در جریان این بی حرمتی قرار گرفتین . البته از این اعراب زبان نفهم&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 217px; HEIGHT: 184px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;در راه مدینه&quot; align=left src=&quot;http://accountism.persiangig.com/DSC01523%20%5BDesktop%20Resolution%5D.JPG&quot; width=835 height=651&gt; غوطه ور در جاهلیت وهابی هم بیشتر از این انتظاری نیست . به هر جان کندنی بود از آن مخمصه جان سالم به در بردیم و پس از خواندن نماز با اتوبوس به سمت مدینه به راه افتادیم . من که حسابی خوابم میومد . فکر کنم بیش از 75% مسیر رو خواب بودم . یه جایی هم وایسادیم برای ناهار . جاتون خالی مرغ سرخ کرده خوشمزه ای هم دادن .به مدینه که رسیدیم ما رو به هتل بردنواسمش جوهرالعاصمه بود . چیز خوب و با کلاسی بود روی هم رفته و تا مسجد النبي 2-3 دقيقه اي بيشتر فاصله نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته زماني که کارتهاي شناسايي رو مي دادن اسم هتل من چيز ديگه اي بود اما بعد تصميمشون عوض شد و اونجا رفتيم . بعدا هم متوجه شديم اين هتل خيلي بهتر از اون هتلي بود که برامون در نظر گرفته&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 203px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فرودگاه جده-خودم&quot; align=left src=&quot;http://accountism.persiangig.ir/DSC01509%20%5bDesktop%20Resolution%5d.JPG&quot; width=517 height=576&gt; بودن . به هر حال جزو آخرين نفراتي بودم که وارد شدم و وقتي پا توي لابي هتل گذاشتم ديدم که همه جمع شدن و خدمتکارهاي هتل هم که انگار برق گرفته بودشون مثل کانگرو اين ور اون ور مي پريدن . قرار بود که مدير ثابت هتل که اگه اشتباه نکنم حاج آقا عباسي بود يه خوش آمد به بچه ها بگه . البته اين کاري بود که در بدو ورود همه کاروان ها انجام مي دادن و البته من فکر کردم مختص ما بوده و اون هم به دليل اينه که زيادي سوگلي هستيم . به هر حال صحبتها شروع شد ، خوش آمد گويي ، در رابطه با وضعيت شهر مدينه و خلاصه ساعت سرو غذا ، زمان جلسات ، معرفي هتل و ..... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اون به ما گفتن شماره اتاقهايي که براتون در نظر گرفته بوديم اشتباه است و براي اين که درست بشه به اول همه شماره ها عدد 2 يا 7 را اضافه کنيد(يادم نيست کدام بود)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم اين کار را کرديم . در مورد اتاق و هتل اگه بخوام بگم مي تونم به اين نکته اشاره کنم که در مجموع امکانات خوبي رو از نظر اسکان در اختيار ما قرار داده بودن . خدمتکارهاي هتل اکثرا اهل کشورهاي اندنزي و فيليپين به نظر ميومدن و البته از کشورهاي پاکستان و افغانستان هم افراد زيادي در اين شهر ( مدينه ) ساکن بودند . به هر حال کليد اتاق را تحويل گرفتم و به طرف آسانسور رفتم تا بنده خدا زحمت کشيدن من و ساکهاي گندمو تا طبقه سوم بکشه . در آسانسور که باز شد با کوهي از کارتن هاي آب معدني مواجه شدم که جلوي درب قرار داده شده بود . به هر زحمتي بود اتاق را پيدا کردم و داخل شدم.4 تخته بود و حسابي کلافه کرد اين مسدله من رو . با خودم دعا مي کردم که انشالله 3 تا هم اتاقي خوب نصيب من بشه . البته اکثرا از همون ايران اگر دوستي داشتن اسمهاشونو داده بودن تا با هم در يک اتاق باشن . اما من چون تنها بودم چندان برام تفاوتي نداشت . آخرين تخت رو که به پنجره هم نزديک بود انتخاب کردم و وسايلم رو جادادم اين ور و اون ورش. در اتاق يک تلويزيون ، يخچال،دراور،چراغ مطالعه و صندلي بود . برق اتاق هم با قرار دادن کيتي که همراه دسته کليد بود روشن ميشد.يادم مياد در اون لحظه به تنها چيزي که فکر مي کردم اين بود که توي هتل دسترسي به اينترنت وجود داشته باشه که از شانس من اين طور نبود . هيچ کس هم نقش در نيومد.به خودم مي گفتم اگر دانشجوهاي آمريکايي و حتي اروپايي قرار بود بيان اينجا مطمئنا با در اختيار قرار دادن اينتر نت بي سيم به اونها حتي زحمت اين که از اتاق بخوان بيان بيرون رو ازشون سلب مي کردن.اما بعد يادم اومد من جهان سومي کجا و اونها کجا.بگذريم و سياسي نشيم . اولين هم اتاقي بعد از مدتي از راه رسيد . از برادرهاي بسيجي به نظر ميومد . با خودم گفتم اين دسته از آدمها هرچي که نباشه حداقل به حقوق ديگران احترام ميذارن و نوع نگرششون اجازه نميده مزاحمتي ايجاد کنن براي ديگران . بعدها هم در حين مسافرت از دوستان خوب من شد و خدايش بچه بدي نبود . البته در همون روز اتاقش رو با يه نفر ديگه عوض کرد . بعد از اون يه پسر کپل از راه رسيد . در ابتداي امر که به ظاهرش نگاه کردم با خودم گفتم علي بدبخت شدي . از اوناست که اين سفر رو به کامت تلخ خواهد کرد .آخه در سفر خيلي مهم که همسفرت کي باشه و فاکتور تعيين کننده اي در لذت بردن يا لذت نبردن از سفر است.در همين افکار بودم که ديدم نيومده گفت آقايان اگر مي شود من دو تا از دوستام مي خواهند بيايند اينجا و شما اگر مي شود اينجا را ترک کنيد و به اتاق آنها برويد . اين را که گفت انگار پتکي بر سر من فرود آمده بود و پر رو&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 242px; HEIGHT: 194px&quot; border=0 hspace=0 alt=مسجدالنبی align=left src=&quot;http://accountism.persiangig.com/DSC01582%20%5BDesktop%20Resolution%5D.jpg&quot; width=185 height=510&gt; بودنش داشت کاري مي کرد که همان پتک را بردارم و بر سرش بزنم . اما خويشتن داري پيشه کردم و به قول دوستان گذاشتم زمان بيايد کمک . آن برادر بسيجي قبول کرد که جايش را با آنها عوض کند و به اين ترتيب من با آن پسر کپل به نام بابک قرار شد که هم خانه شوم. اما برعکس تمامي افکار بدي که نسبت به او داشتم در طول سفر يکي از دوستان بسيار خوب من شد و من متوجه شدم نبايد زود در موردش قضاوت کنم . بچه رامشير بود و دانشجوي حقوق . آن دو نفر ديگر هم يکي به نام مصطفي بچه رامشير و دانشجوي کارشناسي متالوژي و ديگري اسماعيل بچه اهواز و دانشجوي ارشد حسابداري دانشگاه اصفهان  بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال پس از روشن شدن وضعيت هم اتاقي ها و جاگير کردن وسايل و خوردن آب ميوه هاي موجود در يخچال و آب فراوان به سمت لابي هتل رفتيم تا به اتفاق کاروان براي اولين بار به مسجدالنبي مشرف شويم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروعی دوباره</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;چرا این کار رو با من می کنی ؟  باشه . تو برنده شدی . با همه خوبیهایت.با همه نشانه هایت.من به سمتت خواهم برگشت.دوباره خواهم نوشت از لحظات خوب با تو بودن.خواهم نوشت . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Oct 2008 17:50:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسپوتینگ</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;اسپوتنیک-۱ نخستین ماهواره جهان بود که در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۳۶ به فضا پرتاب شد. این ماهواره در هر ۹۶٫۲ دقیقه یک دور مدار زمین را می‌پیمود و پیام رادیویی ساده‌ای بصورت «بیپ بیپ»های متوالی به زمین ارسال می‌کرد. &lt;I&gt;عصر فضا&lt;/I&gt; با پرواز اسپوتنیک آغاز گشت&lt;IMG border=2 hspace=1 alt=&quot;&quot; vspace=1 align=left src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/b/be/Sputnik_asm.jpg/300px-Sputnik_asm.jpg&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه عشق - قسمت اول</title>
<link>http://accountism.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;&quot;&gt;چهارشنبه 19 تیرماه 1387&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ساعت یک و نیم بامداد.مدیر کاروان اعلام کرده باید ساعت 4 صبح فرودگاه باشیم . خوابم نمیبره .هنوز هیچکدوم از وسایل رو جمع و جور نکردم . اما اصلا استرس خاصی ندارم . کامپیوتر رو روشن می کنم و کانکت میشم .سری به خبرگزاریها میزنم و همچنین سایتی رو که ساعتهای تمام کشورهای جهان رو اعلام می کنه چک می کنم . می خوام ببینم جده ساعت چند الان و همینطور وضعیت آب و هواش چطوره . چند دقیقه ای رو تو وب هستم . یه مطلب هم تو &lt;A href=&quot;http://www.accountism.blogfa.com/&quot;&gt;وبلاگم&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;میذارم.نمیدونم چرا خوابم نمیبره . تصمیم می گیرم کلیه وسایل رو در عرض یه ساعت جمع کنم و بگیرم بخوابم . اما خیال باطلی بود . چون تا ساعت سه و نیم هم هنوز وسایلم کامل جمع نشده بود.همه خواب بودن . به هر مشقتی بود ساک رو بستم . بانک ملت برای هر دانشجو یک ساک مسافرتی بزرگ و یک ساک دستی و مقداری کتاب اهدا کرده بود.با خودم فکر کردم با این سودی که از جمع آوری پولها ی دانشجوها و کارمزد وامهایی که داده بود باید بیشتر از اینها مایه میذاشت .به هر حال ساعت سه و نیم به همراه نوروز (داداش)، امین و مهدی ( دوستان) به سمت فرودگاه حرکت کردیم . خانواده هر چی اصرار کردن نذاشتم بیان . آخه بنده خداها خسته میشدن . ناگفته نماند من هم مایل نبودم دور و برم زیاد شلوغ باشه . شب قبل خیلی از فامیل آمادگی خودشون رو برای بدرقه اعلام کره بودن اما از همه تشکر کردم و بدی ساعت حرکت رو بهانه قرار دادم تا کسی نیاد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 12:01:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=accountism&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>accountism</dc:creator>
<guid>http://accountism.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
